شهرزادنیوز: از شنبه هفته آینده جمع آوری و ساماندهی کودکان خیابانی و کارتن خواب ایرانی زیر 15 سال آغاز می شود شهرزادنیوز: از شنبه هفته آینده جمع آوری و ساماندهی کودکان خیابانی و کارتن خواب ایرانی زیر 15 سال آغاز می شود، اما تکلیف "کودکان خیابانی کارتن خواب اتباع بیگانه" هنوز معلول نیست.
طاهر رستمی، مدیر کل بهزیستی استان تهران، با اعلام طرح مذکور به خبرگزاری ایسنا گفت که ساماندهی کودکان خیابانی خارجی که بیشتر آنان را افاغنه تشکیل می دهند، از وظایف بهزیستی نیست و این کار برعهده اداره اتباع خارجی می باشد.
وی همچنین افزود که چون این کودکان شناسنامه و کارت شناسایی ندارند، بهزیستی برای دادن کمک به این کودکان - از نظر ذی حسابی - دچار مشکل می شود.
READ MORE...
10 November 2009
09 November 2009
ماهی يک تا دو کودک گلفروش درتصادف در جاده بهشت زهرا
روشنگری. خبرگزاری فارس در گزارشی از دختران گلفروش در جاده بهشت زهرا مطلب را به طرف سودجويی پدران جهت ميدهد. آيا نظام اسلامی حاکم برايران به وفور تعداد پدرانی انجاميده که استثمار مرگبار کودک خود را بر حفاظت از او ترجيح ميدهند؟ و آيا با اين روش ميتوان رواج کار کودک در نظام تحت سيطره فقيه را توجيه کرد؟
خبرگزارى فارس:
گزارشى از بچههايى كه ميگويند روزانه 300 هزار تومان درآمد دارند
استقبال دخترك گلفروش از مرگ با فرش قرمز
تمام پهناى خيابان پر از گلهاى پرپرى ميشود كه در گرگ و ميش هوا، قرمزى آن، اضطراب بدى به دل هر رهگذرى مياندازد. تظاهرات بچهها است انگار؛ همهمه، جيغ، ناله. دخترك با فرش قرمزى از گل به استقبال مرگ ميرود.
به گزارش خبرنگار اجتماعى فارس، درست 10 دقيقه به غروب آفتاب مانده است كه صداى زوزه ترمز يك ماشين توجه همه را به خودش جلب ميكند. تمام پهناى خيابان پر از گلهاى پرپرى ميشود كه در گرگ و ميش هوا، قرمزى آن، اضطراب بدى به دل هر رهگذرى مياندازد.
تظاهرات بچهها است انگار؛ همهمه، جيغ، ناله.
خيلى از ماشينها با سرعت هر چه بيشتر از صحنه اين تصادف ميگذرند بيتوجه به اينكه بيشتر آدمهايى كه در سينه قبرستان آرام گرفتهاند ارابه مرگشان همين ماشينها بودهاند.
كفشهاى دخترانه كوچكى زير لاستيك ماشينها له ميشود و نفسهاى دخترك براى هميشه ميايستد. راننده فرار ميكند.
جنازه دخترك به يك چشم بر هم زدنى روى آسفالت خيابان، زير كوهى از گلها دفن ميشود. بچهها دورش حلقه ميزنند. سياهى شب، زمين را هم ميگيرد. آمبولانس ميآيد.
بچهها دوباره برميگردند سر جايشان، كنار خيابان منتهى به خانه ابدى تهرانيها. به سمت ماشينها ميدوند و ملتمسانه ميگويند: , آخرين شاخههاى گل است همهاش را ببر 2 هزار تومان! �
*فروش گل به قيمت ماراتن مرگ
حاشيه سمت راست جاده منتهى به بهشت زهرا روزهاى پنجشنبه و جمعه كه مردم به زيارت اهل قبور ميروند پر ميشود از دخترها و پسرهايى كه ميانگين سنى آنها از 7 تا 15 سال است. شغلشان گل فروشى است، روابط عمومى و دوى بسيار قوى دارند. به محض اينكه ماشين كمى به سمت راست خيابان ميآيد شروع به دويدن ميكنند همزمان با ماشين ميدوند و خود را نزديك آن ميكنند اگر ماشين ايستاد كه حتما به طريقى به ماشين آويزان ميشوند و شاخههايى از گلهايشان را ميفروشند اما اگر ماشين نايستاد فقط جانشان را به خطر انداختهاند بدون اينكه پولى به دست آورند.
دوباره تلاش ميكنند. ساعت كارشان بستگى به فصل دارد معمولا ساعت كارشان پنجشنبهها و جمعهها از 10 صبح تا 6 بعد از ظهر است كه تابستانها تا 8 شب هم طول ميكشد.
ستاره يكى از همين گلفروشهاى كنار جاده بهشتزهرا است. ستاره در حاليكه موهايش را زير روسرى كهنه چهارخانهاش مخفى ميكند خودش را اين طور معرفى ميكند: ,اسمم ستاره است، 10 سالمه، كلاس چهارمم، با دختر خالهام پنجشنبهها و جمعهها ميآييم لب جاده گل ميفروشيم.�
او درباره اينكه چطور پنجشنبهها كه مدرسه تعطيل نيست، گل فروشى ميكند و به مدرسه نميرود، ميگويد: ,معمولا صبح پنجشنبهها مدرسه هستم و به محض اينكه مدرسه تعطيل ميشود با دختر خالهام به بازار گل كه در همين جاده بهشت زهرا و نزديك خانهمان است ميرويم و دستههاى گل را ميخريم و كنار جاده ميرويم.�
يكى از دكهداران بازار گل، ستاره را ميشناسد و ميگويد: تعداد بچههايى كه اينجا كنار جاده گل فروشى ميكنند خيلى زياد است اما تقريبا كسانى كه به طور ثابت هر هفته ميآيند را ما ميشناسيم. ستاره هم يكى از فروشندههاى ثابت است.
*درآمدهاى 300 هزار تومانى و نان آوران كوچك
ستاره در حالى كه براى بار دوم در يك روز به بازار گل مراجعه كرده و ميخواهد دستههاى گل رز قرمز و داوودى زرد را بخرد، ميگويد: من خودم گل نرگس خيلى دوست دارم ولى چون عمر نرگس كوتاه است و قيمتش هم گرانتر است اصلا نميصرفد كه براى فروش، گل نرگس بخرم.
ستاره دستههاى گل سرخ 50 تايى را از بازار گل 2 هزار تومان ميخرد و 5 تا 5 تا آنها را با نخ ميبندد و هر دسته 5 تايى را هزار تومان ميفروشد. به گفته او اگر گلهاى بازار، كهنه باشند ميشود با قيمت كمترى گلها را از بازار خريد.
يكى از مغازهداران بازار گل درباره درآمدهاى اين فروشندگان كوچك ميگويد: گل فروشهاى كنار جاده درآمدهاى خيلى خوبى دارند چون ما گلهايمان را با قيمت كمترى به آنها ميفروشيم و آنها هم سود خوبى را روى قيمتها ميكشند و به مشترى ميفروشند به طور ميانگين بين 250 تا 300 هزار تومان در روز درآمد دارند اما خوب بايد توجه كرد كه فروش گل در اينجا فقط 2 روز در هفته است.
كارگر يكى از مغازههاى محل عرضه مستقيم گل با تاكيد بر اينكه اگر روزى 100 ميليون تومان هم به او بدهند كنار جاده گل فروشى نميكند ميگويد: درآمدهاى گل فروشهاى كنار جاده خيلى خوب است تقريبا روزى 200 هزار تومان فقط سود ميكنند اما واقعا اين كار بازى كردن با جان آدم است اينها براى 200 هزار تومان، هزار بار تا پاى مرگ ميروند.
ستاره كه هنوز در گوشه بازار گل مشغول دسته كردن گلهاست درباره درآمدش ميگويد: ما روزى 10 هزار تومان درآمد داريم. وقتى ستاره اين جمله را ميگويد همه مردهاى مغازه دار اطرافش ميخندند. يكى از پسرهاى گل فروش هم كه آنجا بود و تقريبا 15 سال داشت براى اينكه تفاوت رقم درآمدى كه ستاره و مغازهداران گفتند خيلى زياد نباشد بعد از خنده مغازهداران گفت: من هم كنار جاده گل ميفروشم اگر شانس يارمان باشد روزى 200 هزار تومان هم درآمد داريم ولى معمولا روزى 100 هزار تومان است. به محض تمام شدن حرفهاى اين پسر بقيه بچههاى گل فروش كه ديگر دورمان حلقه زده بودند تمام حرفهاى او را تاييد كردند.
درآمد روزانه بين 200 تا 300 هزار تومان براى يك نوجوان بين 10 تا 15 ساله رقم بسيار بالايى است نوجوانى كه در اين سن به راحتى نميتواند شغلى داشته باشد وسوسههاى اين شغل برايش رنگ و لعاب ديگرى دارد. تمام خطرات اين شغل را با پوست و گوشت لمس ميكند و از نزديك ميبيند اما روياى دست يافتنى درآمدش دلش را ميبرد، مثل ستاره كه ميگويد: ,اين شغل خيلى ترسناكه اما مجبورم، پول نداريم.�
*دروغ بيپدرى براى سوزناك شدن تراژدى
ستاره از آرزوهايش كه ميگويد بزرگترين آرزويش پولدار شدن و عروسى با يك مرد پولدار است كه ديگر مجبور به گل فروشى نشود. از ستاره درباره پدرش ميپرسم ميگويد: ,پدرم مرده است.� همه دوستانش هم تاييد ميكنند كه پدر ستاره، مرده است. از هر كدام از بچههاى گل فروش درباره پدر خودشان هم كه ميپرسم همه آنها ميگويند پدرشان مرده است و آنها به دليل نداشتن پدر مجبور به تهيه مخارج زندگى از طريق گل فروشى شدهاند.
اين موضوع خيلى تعجب آور بود كه از حدود 10 نوجوان گل فروش يك نفر هم پدر ندارد.
موضوع را از يكى از مغازه داران بازار گل پرس و جو كردم او كه پيرمردى مسن بود و ميگفت كه سالها در اين بازار گل، كار ميكند تاكيد ميكند: اگر از 100 نفر از اين بچهها بپرسى پدر دارند يا نه، عين 100 نفر آنها ميگويند كه پدر ندارند تا دلتان بيشتر به حالشان بسوزد و از آنها خريد كنيد.
اين پيرمرد ادامه ميدهد كه بخش عمده اين بچهها افغانى هستند و پدر كارگر دارند بچههاى ايرانى هم كه گل فروشى ميكنند عمدتا پدرشان در همين زمينهاى اطراف بهشت زهرا كشاورزى ميكنند.
*از هندوانههاى رنگ شده تا گلهاى اسپرى شده براى مردهها
مدتى است كه هندوانهفروشهاى كنار جادهها و خيابانها هندوانهاى را كه به دو نيم قاچ كردهاند با رنگ قرمز رنگ ميكنند، تا بيشتر نظر مردم را براى خريد جنس اعلايشان جذب كنند اما اين رنگ قلابى به همين جا ختم نميشود گلهايى كه كنار خيابان فروخته ميشوند با اسپري، رنگ مصنوعى ميشوند.
رحمان كنار جاده بهشت زهرا مشغول رنگ كردن گلهاى داوودى زرد است، وسط هر گل زرد را قرمز ميكند. ستاره، رحمان را معرفى ميكند، او درباره علت اين كار ميگويد: رنگ زرد به چشم مردم نميآيد اما وقتى وسط گل زرد را قرمز ميكنيم هم قشنگتر ميشود هم مردم كه با ماشين عبور ميكنند چشمشان زودتر گل قرمز را ميبيند.
گلهايى مثل گلايول از قديم رنگ ميشدند به طورى كه گل را كه پس از چيدن در آبى كه آغشته به رنگ بود ميگذاشتند و رنگ از طريق بافتهاى ساقه و گلبرگها به گل ميرسيد اما امروز حتى گل گلايول هم با اسپريهايى كه كاملا شيميايى هستند رنگ ميشوند و رنگهاى آنها به راحتى با يك تماس كوچك به دستها و لباسها منتقل ميشود.
درباره عمر گلهايى كه با اسپرى رنگ ميشوند يكى از مغازهداران ميگويد: اين روش فقط براى گلهايى كه براى اموات ميبرند استفاده ميشود چون تمام منافذ گل با اين روش بسته ميشود و عمر گل خيلى كوتاه ميشود. البته بعضى از مردم هم با خريد اين گلهاى رنگ شده از ما گله دارند كه سنگ قبرهاى امواتشان، رنگ گرفته است و مجبور شدهاند با تينر، رنگ آن را ببرند.
*شبحهاى اسكلت جمع كن!
معمولا هوا كه گرگ و ميش ميشود شبحهايى در بهشت زهرا ديده ميشود كه روى سرشان پر از اسكلت تاجهاى گلى است كه معمولا مردم براى مراسم مختلف اعم از روز خاكسپاري، هفتم، چهلم و سالگرد اموات خريدارى ميكنند. اين هم بخشى از كار بچههاى گلفروش كنار جاده است.
با رفتن نزديكان و آشنايان اموات كار تازه عدهاى از گلفروشهاى كنار جاده شروع ميشود آنها گلهاى روى تاج گل را جدا ميكنند و روى قبر ميگذارند و اسكلت چوبى تاج گل را كه عموما چند تكه چوب است كه به شكل مثلث به همديگر ميخ شده است را با خود مى برند.
عدهاى اين اسكلتهاى تاج گل را به مغازهداران بازار گل براى استفاده مجدد ميفروشند و عدهاى هم خودشان اين اسكلتها را تزئين ميكنند و دوباره در كنار جاده به مردم عرضه ميكنند.
*مرگ 1 تا 2 كودك گلفروش در ماه
كمتر خبر رسمى از آمار مرگ و مير بچههاى گلفروش در جاده بهشت زهرا منتشر شده است اما مغازهداران بازار گل ميگويند: تقريباً ماهى 1 تا 2 كودك گلفروش در جاده بهشت زهرا بر اثر برخورد خودروها جان خودشان را از دست ميدهند.
ستاره با چشمان خودش مرگ دوستانش را در كنار جاده ديده است، او ميداند كه چنين سرنوشتى دير يا زود در انتظار خودش است اما با لجبازى كودكانهاى ميگويد كه برايش مهم نيست كه چگونه بميرد مهم اين است كه فعلاً پول دربياورد.
*حضور پليس؛ كسادى بازار يا فرار از مرگ حتمي؟!
بر اساس تبصره يك ماده 55 قانون شهرداريها مصوب سال 1344 "سد معبر عمومى و اشغال پيادهروها و معابر عمومى و حريم راهها براى هر كارى ممنوع بوده " و طبق تأكيد صريح اين قانون، شهرداريها موظف هستند نسبت به رفع سد معبرها اقدام كنند از سوى ديگر در ماده 159 آييننامه راهنمايى و رانندگى آمده است كه "هر گونه توقف كوتاه يا طولانى وسايل نقليه يا عابران پياده در خطهاى عبور و توقف در حاشيه راهها براى عرضه، خريد و فروش كالا كه موجب تجمع اشخاص يا خودروها در آن محل، انحراف ديد، كاهش توجه رانندگان و احتمال وقوع تصادفات ميشود، ممنوع است. " اما وضعيت فعلى جاده بهشت زهرا و حضور چشمگير بچههاى گلفروش در حاشيه خيابان، حاكى از چگونگى انجام وظيفه مسئولان و عمل به قوانين را در آنها نشان ميدهد.
شايد بارها جلسات متعددى در دستگاههاى مربوطه براى ساماندهى اين وضعيت، تشكيل شده و تصميمات متعددى بر روى كاغذ نوشته شده باشد اما آنچه امروز، مهم است اين است كه اين بچههاى گلفروش هنوز در حاشيه جاده بهشت زهرا هستند، نفس ميكشند و به دنبال به دست آوردن اسكناسي همپاى ماشينها ميدوند تا بميرند.
ستاره از پليس ميترسد، تصوراتش از واژه "پليس " تغيير كرده است، "پليس " ديگر همان آقاى مهربانى نيست كه "اگر روزى ستاره دستش از دست مادر رها شد او را به مادرش ميرساند. " ستاره ميداند كه اگر كنار خيابان با دستههاى گل ايستاده باشد و چشمش به پليسى بيفتد بايد با تمام توان از دست پليس فرار كند، فرار كند تا روز ديگرى كه پليس را در كنار جاده نبيند.
ستاره نميداند اگر يك روز پليس در كنار جاده باشد شايد او يك روز بيشتر زنده بماند، شايد يك روز به آرزويش كه ازدواج با يك مرد پولدار است نزديك شود و هزاران شايد ديگر...
READ MORE...
خبرگزارى فارس:
گزارشى از بچههايى كه ميگويند روزانه 300 هزار تومان درآمد دارند
استقبال دخترك گلفروش از مرگ با فرش قرمز
تمام پهناى خيابان پر از گلهاى پرپرى ميشود كه در گرگ و ميش هوا، قرمزى آن، اضطراب بدى به دل هر رهگذرى مياندازد. تظاهرات بچهها است انگار؛ همهمه، جيغ، ناله. دخترك با فرش قرمزى از گل به استقبال مرگ ميرود.
به گزارش خبرنگار اجتماعى فارس، درست 10 دقيقه به غروب آفتاب مانده است كه صداى زوزه ترمز يك ماشين توجه همه را به خودش جلب ميكند. تمام پهناى خيابان پر از گلهاى پرپرى ميشود كه در گرگ و ميش هوا، قرمزى آن، اضطراب بدى به دل هر رهگذرى مياندازد.
تظاهرات بچهها است انگار؛ همهمه، جيغ، ناله.
خيلى از ماشينها با سرعت هر چه بيشتر از صحنه اين تصادف ميگذرند بيتوجه به اينكه بيشتر آدمهايى كه در سينه قبرستان آرام گرفتهاند ارابه مرگشان همين ماشينها بودهاند.
كفشهاى دخترانه كوچكى زير لاستيك ماشينها له ميشود و نفسهاى دخترك براى هميشه ميايستد. راننده فرار ميكند.
جنازه دخترك به يك چشم بر هم زدنى روى آسفالت خيابان، زير كوهى از گلها دفن ميشود. بچهها دورش حلقه ميزنند. سياهى شب، زمين را هم ميگيرد. آمبولانس ميآيد.
بچهها دوباره برميگردند سر جايشان، كنار خيابان منتهى به خانه ابدى تهرانيها. به سمت ماشينها ميدوند و ملتمسانه ميگويند: , آخرين شاخههاى گل است همهاش را ببر 2 هزار تومان! �
*فروش گل به قيمت ماراتن مرگ
حاشيه سمت راست جاده منتهى به بهشت زهرا روزهاى پنجشنبه و جمعه كه مردم به زيارت اهل قبور ميروند پر ميشود از دخترها و پسرهايى كه ميانگين سنى آنها از 7 تا 15 سال است. شغلشان گل فروشى است، روابط عمومى و دوى بسيار قوى دارند. به محض اينكه ماشين كمى به سمت راست خيابان ميآيد شروع به دويدن ميكنند همزمان با ماشين ميدوند و خود را نزديك آن ميكنند اگر ماشين ايستاد كه حتما به طريقى به ماشين آويزان ميشوند و شاخههايى از گلهايشان را ميفروشند اما اگر ماشين نايستاد فقط جانشان را به خطر انداختهاند بدون اينكه پولى به دست آورند.
دوباره تلاش ميكنند. ساعت كارشان بستگى به فصل دارد معمولا ساعت كارشان پنجشنبهها و جمعهها از 10 صبح تا 6 بعد از ظهر است كه تابستانها تا 8 شب هم طول ميكشد.
ستاره يكى از همين گلفروشهاى كنار جاده بهشتزهرا است. ستاره در حاليكه موهايش را زير روسرى كهنه چهارخانهاش مخفى ميكند خودش را اين طور معرفى ميكند: ,اسمم ستاره است، 10 سالمه، كلاس چهارمم، با دختر خالهام پنجشنبهها و جمعهها ميآييم لب جاده گل ميفروشيم.�
او درباره اينكه چطور پنجشنبهها كه مدرسه تعطيل نيست، گل فروشى ميكند و به مدرسه نميرود، ميگويد: ,معمولا صبح پنجشنبهها مدرسه هستم و به محض اينكه مدرسه تعطيل ميشود با دختر خالهام به بازار گل كه در همين جاده بهشت زهرا و نزديك خانهمان است ميرويم و دستههاى گل را ميخريم و كنار جاده ميرويم.�
يكى از دكهداران بازار گل، ستاره را ميشناسد و ميگويد: تعداد بچههايى كه اينجا كنار جاده گل فروشى ميكنند خيلى زياد است اما تقريبا كسانى كه به طور ثابت هر هفته ميآيند را ما ميشناسيم. ستاره هم يكى از فروشندههاى ثابت است.
*درآمدهاى 300 هزار تومانى و نان آوران كوچك
ستاره در حالى كه براى بار دوم در يك روز به بازار گل مراجعه كرده و ميخواهد دستههاى گل رز قرمز و داوودى زرد را بخرد، ميگويد: من خودم گل نرگس خيلى دوست دارم ولى چون عمر نرگس كوتاه است و قيمتش هم گرانتر است اصلا نميصرفد كه براى فروش، گل نرگس بخرم.
ستاره دستههاى گل سرخ 50 تايى را از بازار گل 2 هزار تومان ميخرد و 5 تا 5 تا آنها را با نخ ميبندد و هر دسته 5 تايى را هزار تومان ميفروشد. به گفته او اگر گلهاى بازار، كهنه باشند ميشود با قيمت كمترى گلها را از بازار خريد.
يكى از مغازهداران بازار گل درباره درآمدهاى اين فروشندگان كوچك ميگويد: گل فروشهاى كنار جاده درآمدهاى خيلى خوبى دارند چون ما گلهايمان را با قيمت كمترى به آنها ميفروشيم و آنها هم سود خوبى را روى قيمتها ميكشند و به مشترى ميفروشند به طور ميانگين بين 250 تا 300 هزار تومان در روز درآمد دارند اما خوب بايد توجه كرد كه فروش گل در اينجا فقط 2 روز در هفته است.
كارگر يكى از مغازههاى محل عرضه مستقيم گل با تاكيد بر اينكه اگر روزى 100 ميليون تومان هم به او بدهند كنار جاده گل فروشى نميكند ميگويد: درآمدهاى گل فروشهاى كنار جاده خيلى خوب است تقريبا روزى 200 هزار تومان فقط سود ميكنند اما واقعا اين كار بازى كردن با جان آدم است اينها براى 200 هزار تومان، هزار بار تا پاى مرگ ميروند.
ستاره كه هنوز در گوشه بازار گل مشغول دسته كردن گلهاست درباره درآمدش ميگويد: ما روزى 10 هزار تومان درآمد داريم. وقتى ستاره اين جمله را ميگويد همه مردهاى مغازه دار اطرافش ميخندند. يكى از پسرهاى گل فروش هم كه آنجا بود و تقريبا 15 سال داشت براى اينكه تفاوت رقم درآمدى كه ستاره و مغازهداران گفتند خيلى زياد نباشد بعد از خنده مغازهداران گفت: من هم كنار جاده گل ميفروشم اگر شانس يارمان باشد روزى 200 هزار تومان هم درآمد داريم ولى معمولا روزى 100 هزار تومان است. به محض تمام شدن حرفهاى اين پسر بقيه بچههاى گل فروش كه ديگر دورمان حلقه زده بودند تمام حرفهاى او را تاييد كردند.
درآمد روزانه بين 200 تا 300 هزار تومان براى يك نوجوان بين 10 تا 15 ساله رقم بسيار بالايى است نوجوانى كه در اين سن به راحتى نميتواند شغلى داشته باشد وسوسههاى اين شغل برايش رنگ و لعاب ديگرى دارد. تمام خطرات اين شغل را با پوست و گوشت لمس ميكند و از نزديك ميبيند اما روياى دست يافتنى درآمدش دلش را ميبرد، مثل ستاره كه ميگويد: ,اين شغل خيلى ترسناكه اما مجبورم، پول نداريم.�
*دروغ بيپدرى براى سوزناك شدن تراژدى
ستاره از آرزوهايش كه ميگويد بزرگترين آرزويش پولدار شدن و عروسى با يك مرد پولدار است كه ديگر مجبور به گل فروشى نشود. از ستاره درباره پدرش ميپرسم ميگويد: ,پدرم مرده است.� همه دوستانش هم تاييد ميكنند كه پدر ستاره، مرده است. از هر كدام از بچههاى گل فروش درباره پدر خودشان هم كه ميپرسم همه آنها ميگويند پدرشان مرده است و آنها به دليل نداشتن پدر مجبور به تهيه مخارج زندگى از طريق گل فروشى شدهاند.
اين موضوع خيلى تعجب آور بود كه از حدود 10 نوجوان گل فروش يك نفر هم پدر ندارد.
موضوع را از يكى از مغازه داران بازار گل پرس و جو كردم او كه پيرمردى مسن بود و ميگفت كه سالها در اين بازار گل، كار ميكند تاكيد ميكند: اگر از 100 نفر از اين بچهها بپرسى پدر دارند يا نه، عين 100 نفر آنها ميگويند كه پدر ندارند تا دلتان بيشتر به حالشان بسوزد و از آنها خريد كنيد.
اين پيرمرد ادامه ميدهد كه بخش عمده اين بچهها افغانى هستند و پدر كارگر دارند بچههاى ايرانى هم كه گل فروشى ميكنند عمدتا پدرشان در همين زمينهاى اطراف بهشت زهرا كشاورزى ميكنند.
*از هندوانههاى رنگ شده تا گلهاى اسپرى شده براى مردهها
مدتى است كه هندوانهفروشهاى كنار جادهها و خيابانها هندوانهاى را كه به دو نيم قاچ كردهاند با رنگ قرمز رنگ ميكنند، تا بيشتر نظر مردم را براى خريد جنس اعلايشان جذب كنند اما اين رنگ قلابى به همين جا ختم نميشود گلهايى كه كنار خيابان فروخته ميشوند با اسپري، رنگ مصنوعى ميشوند.
رحمان كنار جاده بهشت زهرا مشغول رنگ كردن گلهاى داوودى زرد است، وسط هر گل زرد را قرمز ميكند. ستاره، رحمان را معرفى ميكند، او درباره علت اين كار ميگويد: رنگ زرد به چشم مردم نميآيد اما وقتى وسط گل زرد را قرمز ميكنيم هم قشنگتر ميشود هم مردم كه با ماشين عبور ميكنند چشمشان زودتر گل قرمز را ميبيند.
گلهايى مثل گلايول از قديم رنگ ميشدند به طورى كه گل را كه پس از چيدن در آبى كه آغشته به رنگ بود ميگذاشتند و رنگ از طريق بافتهاى ساقه و گلبرگها به گل ميرسيد اما امروز حتى گل گلايول هم با اسپريهايى كه كاملا شيميايى هستند رنگ ميشوند و رنگهاى آنها به راحتى با يك تماس كوچك به دستها و لباسها منتقل ميشود.
درباره عمر گلهايى كه با اسپرى رنگ ميشوند يكى از مغازهداران ميگويد: اين روش فقط براى گلهايى كه براى اموات ميبرند استفاده ميشود چون تمام منافذ گل با اين روش بسته ميشود و عمر گل خيلى كوتاه ميشود. البته بعضى از مردم هم با خريد اين گلهاى رنگ شده از ما گله دارند كه سنگ قبرهاى امواتشان، رنگ گرفته است و مجبور شدهاند با تينر، رنگ آن را ببرند.
*شبحهاى اسكلت جمع كن!
معمولا هوا كه گرگ و ميش ميشود شبحهايى در بهشت زهرا ديده ميشود كه روى سرشان پر از اسكلت تاجهاى گلى است كه معمولا مردم براى مراسم مختلف اعم از روز خاكسپاري، هفتم، چهلم و سالگرد اموات خريدارى ميكنند. اين هم بخشى از كار بچههاى گلفروش كنار جاده است.
با رفتن نزديكان و آشنايان اموات كار تازه عدهاى از گلفروشهاى كنار جاده شروع ميشود آنها گلهاى روى تاج گل را جدا ميكنند و روى قبر ميگذارند و اسكلت چوبى تاج گل را كه عموما چند تكه چوب است كه به شكل مثلث به همديگر ميخ شده است را با خود مى برند.
عدهاى اين اسكلتهاى تاج گل را به مغازهداران بازار گل براى استفاده مجدد ميفروشند و عدهاى هم خودشان اين اسكلتها را تزئين ميكنند و دوباره در كنار جاده به مردم عرضه ميكنند.
*مرگ 1 تا 2 كودك گلفروش در ماه
كمتر خبر رسمى از آمار مرگ و مير بچههاى گلفروش در جاده بهشت زهرا منتشر شده است اما مغازهداران بازار گل ميگويند: تقريباً ماهى 1 تا 2 كودك گلفروش در جاده بهشت زهرا بر اثر برخورد خودروها جان خودشان را از دست ميدهند.
ستاره با چشمان خودش مرگ دوستانش را در كنار جاده ديده است، او ميداند كه چنين سرنوشتى دير يا زود در انتظار خودش است اما با لجبازى كودكانهاى ميگويد كه برايش مهم نيست كه چگونه بميرد مهم اين است كه فعلاً پول دربياورد.
*حضور پليس؛ كسادى بازار يا فرار از مرگ حتمي؟!
بر اساس تبصره يك ماده 55 قانون شهرداريها مصوب سال 1344 "سد معبر عمومى و اشغال پيادهروها و معابر عمومى و حريم راهها براى هر كارى ممنوع بوده " و طبق تأكيد صريح اين قانون، شهرداريها موظف هستند نسبت به رفع سد معبرها اقدام كنند از سوى ديگر در ماده 159 آييننامه راهنمايى و رانندگى آمده است كه "هر گونه توقف كوتاه يا طولانى وسايل نقليه يا عابران پياده در خطهاى عبور و توقف در حاشيه راهها براى عرضه، خريد و فروش كالا كه موجب تجمع اشخاص يا خودروها در آن محل، انحراف ديد، كاهش توجه رانندگان و احتمال وقوع تصادفات ميشود، ممنوع است. " اما وضعيت فعلى جاده بهشت زهرا و حضور چشمگير بچههاى گلفروش در حاشيه خيابان، حاكى از چگونگى انجام وظيفه مسئولان و عمل به قوانين را در آنها نشان ميدهد.
شايد بارها جلسات متعددى در دستگاههاى مربوطه براى ساماندهى اين وضعيت، تشكيل شده و تصميمات متعددى بر روى كاغذ نوشته شده باشد اما آنچه امروز، مهم است اين است كه اين بچههاى گلفروش هنوز در حاشيه جاده بهشت زهرا هستند، نفس ميكشند و به دنبال به دست آوردن اسكناسي همپاى ماشينها ميدوند تا بميرند.
ستاره از پليس ميترسد، تصوراتش از واژه "پليس " تغيير كرده است، "پليس " ديگر همان آقاى مهربانى نيست كه "اگر روزى ستاره دستش از دست مادر رها شد او را به مادرش ميرساند. " ستاره ميداند كه اگر كنار خيابان با دستههاى گل ايستاده باشد و چشمش به پليسى بيفتد بايد با تمام توان از دست پليس فرار كند، فرار كند تا روز ديگرى كه پليس را در كنار جاده نبيند.
ستاره نميداند اگر يك روز پليس در كنار جاده باشد شايد او يك روز بيشتر زنده بماند، شايد يك روز به آرزويش كه ازدواج با يك مرد پولدار است نزديك شود و هزاران شايد ديگر...
READ MORE...
05 November 2009
خودداری قاضی از ابطال ازدواج دختر 8 ساله
پدر عروس 8 ساله ، به داماد 74 ساله بدهکار بود و این ازدواج برای پرداخت بدهی صورت گرفت.
شیعه نیوز: با رای قاضی دادگاه تجدید نظر و تایید حکم دادگاه پیشین، عروس 8 ساله می تواند با رسیدن به سن بلوغ ، درخواست طلاق کند.
شیعه نیوز: با رای قاضی دادگاه تجدید نظر و تایید حکم دادگاه پیشین، عروس 8 ساله می تواند با رسیدن به سن بلوغ ، درخواست طلاق کند.
محمد جمجون ، کارشناس مسائل عربستان، در گفتگو با سی ان ان گفت: کمیسیون حقوق بشر عربستان که با حمایت دولت فعالیت می کند در دو سال گذشته خواستار اصلاحاتی درباره تعیین سن قانونی ازدواج شده است.
همچنین روحانی های برجسته (مفتی) عربستان نیز دراین باره می گویند: ازدواج دخترهای 10 سال هیچ اشکالی ندارد.
در این باره بین دولت و مفتی ها اختلاف ایجاد شده است.
محمد جمجون ، با اشاره به تلاش های ملک عبدالله ، پادشاه عربستان سعودی برای تغییر ساختار در عربستان و میانه روی بیشتر افزود: چاپ و انتشار این خبرها در مطبوعات و پایگاه های خبری اینترنتی در سراسر جهان ، باعث ایجاد خشم افکار عمومی می شود.
کارشناس مسائل عربستان افزود: بسیاری از خبرهایی که درباره ازدواج کودکان در عربستان به گوش میرسد ، به مسائل مالی و بدهکاری مربوط است.
نظرات کاربران
READ MORE...
آمار زنان مطلقه و ازدواج موقت به خاطر نیاز مالی
افزایش آمار زنان مطلقه، افزایش بزهکاری و جمعیت کیفری ناشی از طلاق در زندانها نگران کننده است. زینب رنجبر، معاون اداره کل آموزش کارکنان قوه قضائیه، این مطلب را در "نشست هم اندیشی تدابیر حقوقی کاهش خشونت مبتنی بر جنسیت"، عنوان کرد و افزود که با وجود گذشت سی سال از انقلاب هنوز شاهد تأخیر در اصلاح قوانین مربوط به زنان هستیم.
وی در بخشی از سخنانش گفت که طلاق محصول عدم بلوغ فکری و عقلی است. قبلا ً سن قانونی ازدواج دختران 9 سال بود که با تلاش حقوق دانان و تلاشگران حقوق زن به 13 سال ارتقا یافت، اما سن رشد واقعی 18 سال است.
زینب رنجبر همچنین گفت، اغلب زنان به خاطر نیاز مالی تن به ازدواج موقت می دهند و در نگهداری فرزندان حاصل از ازدواجهای موقت نیز دچار مشکلات مالی میشوند. وی در رابطه با قوانین مربوط به زنان گفت که اغلب این قوانین تکلیفی هستند و از حق و حقوق زنان صحبت چندانی در میان نیست.
وی در بخشی از سخنانش گفت که طلاق محصول عدم بلوغ فکری و عقلی است. قبلا ً سن قانونی ازدواج دختران 9 سال بود که با تلاش حقوق دانان و تلاشگران حقوق زن به 13 سال ارتقا یافت، اما سن رشد واقعی 18 سال است.
زینب رنجبر همچنین گفت، اغلب زنان به خاطر نیاز مالی تن به ازدواج موقت می دهند و در نگهداری فرزندان حاصل از ازدواجهای موقت نیز دچار مشکلات مالی میشوند. وی در رابطه با قوانین مربوط به زنان گفت که اغلب این قوانین تکلیفی هستند و از حق و حقوق زنان صحبت چندانی در میان نیست.
Translate to English by Google (BETA). READ MORE...
02 November 2009
علي مهين ترابي هفت سال پس از حادثه مرگبار مقابل دبيرستان محاكمه شد
مرگ همكلاسي ام فقط يك حادثه بود
به گزارش خبرنگار ما علي مهين ترابي متهم اين پرونده كه از سال 81 زماني كه 15ساله بود به اتهام قتل عمدي همكلاسي خود به نام مزدك در زندان به سر مي برد روز گذشته يك بار ديگر پاي ميز محاكمه رفت. مطابق اوراق پرونده علي و مزدك در پي يك درگيري لفظي با هم دعواي فيزيكي كردند و مزدك در اين نزاع جان خود را از دست داد.
زماني كه علي مهين ترابي بازداشت شد به ماموران گفت هيچ ضربه يي به مزدك وارد نكرده است. وي گفت؛ من و مزدك با هم دعوا كرديم. آن زمان چون زنگ مدرسه به صدا درآمده بود و بچه ها همه به سمت در حياط رفته بودند جمعيت زيادي آنجا بود. من چاقويي به دست داشتم اما هرگز آن را به سمت مزدك نبردم و ضربه يي نزدم بلكه با فشار جمعيت مزدك به سمت من هل داده شد و چاقو به بدن او فرو رفت. در اين هنگام او غرق در خون شد و روي زمين افتاد.
گفته هاي علي مورد قبول دادگاه قرار نگرفت و اين نوجوان به اتهام قتل عمد به قصاص محكوم شد. در حالي كه حكم صادره از سوي ديوان عالي كشور نيز مورد تاييد قرار گرفته و تنها مرحله باقي مانده استيذان بود محمد مصطفايي وكيل مدافع علي يك بار ديگر به راي صادره اعتراض كرد و اين بار مدعي شد ابهاماتي در نظريه پزشكي قانوني وجود دارد كه در صورت بررسي مجدد مي تواند نشان دهد علي قاتل نيست. به اين ترتيب يك بار ديگر نظريه پزشكي قانوني مورد بررسي يكي از متخصصان قرار گرفت و نظريه جديد پرونده علي را دستخوش تحول كرد. در حالي كه پيش از اين اعلام شده بود پارگي رگ آئورت باعث مرگ مزدك شده است متخصص پزشكي قانوني خاطرنشان كرد احتمال پارگي اين رگ بر اثر فشار جمعيت وجود دارد و هل داده شدن مقتول به طرف چاقوي علي نيز محتمل است.
زماني كه اعتراض مجدد وكيل علي به دفتر آيت الله هاشمي شاهرودي رئيس وقت قوه قضائيه فرستاده شد هيات قضات دفتر رئيس قوه قضائيه اعلام كردند با توجه به اينكه علي اقرار صريح به قتل نداشته است و نظريه پزشكي قانوني هم در اين خصوص ابهاماتي دارد حكم صادره نقض مي شود و رسيدگي مجدد لازم است.
پرونده علي اين بار به شعبه 112 دادگاه عمومي كرج فرستاده شد و قاضي غلامي بررسي اين پرونده را بر عهده گرفت. اين در حالي بود كه ناظم مدرسه يي كه حادثه در آن رخ داده بود نيز نامه يي به قاضي دادگاه نوشت و اعلام كرد خودش ديده علي ضربه يي به مقتول وارد نكرد و فشار جمعيت باعث شد مزدك به سمت علي پرت شود.
روز گذشته بعد از گذشت هفت سال از اين حادثه علي يك بار ديگر پاي ميز محاكمه رفت. در ابتداي جلسه پدر مزدك به عنوان ولي دم اعلام كرد تقاضاي قصاص علي را دارد. وي در حالي كه از فعالان اجتماعي به خاطر حمايت از علي گله مند بود، گفت؛ علي فرزند من را كشته است و من هم تقاضاي قصاص علي را دارم. در اين مدت هيچ كس از من كه پسرم كشته شده بود دلجويي نكرد و همه به دفاع از علي پرداختند. هيچ كس نگفت مزدك كشته شده است و خانواده اش داغدار هستند.
در ادامه علي مهين ترابي به دفاع از خود پرداخت. وي كه اكنون 23ساله است دوباره از روز حادثه گفت. علي كه از اين حادثه ابراز تاسف مي كرد گفت؛ حين درگيري من چاقويي در دست داشتم. آن چاقو را دوستم به من داده بود. چاقو را به صورت مستقيم گرفته بودم. يكباره فشار جمعيت و ليز بودن زمين باعث شد مزدك روي من بيفتد و چاقو به بدن او فرو رود. من هيچ ضربه يي به او نزدم. آنچه اتفاق افتاد واقعاً يك حادثه بود. همه كساني كه اطراف من و مزدك بودند روي زمين افتادند. زماني كه من متوجه شدم مزدك دچار خونريزي شده است ديگران را خبر كردم تا او را به بيمارستان ببرند. من واقعاً قصد كشتن او را نداشتم.
علي يك بار ديگر از پدر مزدك عذرخواهي كرد و از او خواست از تقاضاي قصاص صرف نظر كند. سپس فهيمه حاج محمد علي و محمد مصطفايي دو وكيل علي دفاعيات خود را مطرح كردند و خواستار احضار شهود و ارجاع پرونده به كميسيون پزشكي قانوني شدند. بنا بر اين گزارش قرار است به زودي جلسه ديگري براي رسيدگي به اين پرونده تشكيل شود.
READ MORE...
زماني كه علي مهين ترابي بازداشت شد به ماموران گفت هيچ ضربه يي به مزدك وارد نكرده است. وي گفت؛ من و مزدك با هم دعوا كرديم. آن زمان چون زنگ مدرسه به صدا درآمده بود و بچه ها همه به سمت در حياط رفته بودند جمعيت زيادي آنجا بود. من چاقويي به دست داشتم اما هرگز آن را به سمت مزدك نبردم و ضربه يي نزدم بلكه با فشار جمعيت مزدك به سمت من هل داده شد و چاقو به بدن او فرو رفت. در اين هنگام او غرق در خون شد و روي زمين افتاد.
گفته هاي علي مورد قبول دادگاه قرار نگرفت و اين نوجوان به اتهام قتل عمد به قصاص محكوم شد. در حالي كه حكم صادره از سوي ديوان عالي كشور نيز مورد تاييد قرار گرفته و تنها مرحله باقي مانده استيذان بود محمد مصطفايي وكيل مدافع علي يك بار ديگر به راي صادره اعتراض كرد و اين بار مدعي شد ابهاماتي در نظريه پزشكي قانوني وجود دارد كه در صورت بررسي مجدد مي تواند نشان دهد علي قاتل نيست. به اين ترتيب يك بار ديگر نظريه پزشكي قانوني مورد بررسي يكي از متخصصان قرار گرفت و نظريه جديد پرونده علي را دستخوش تحول كرد. در حالي كه پيش از اين اعلام شده بود پارگي رگ آئورت باعث مرگ مزدك شده است متخصص پزشكي قانوني خاطرنشان كرد احتمال پارگي اين رگ بر اثر فشار جمعيت وجود دارد و هل داده شدن مقتول به طرف چاقوي علي نيز محتمل است.
زماني كه اعتراض مجدد وكيل علي به دفتر آيت الله هاشمي شاهرودي رئيس وقت قوه قضائيه فرستاده شد هيات قضات دفتر رئيس قوه قضائيه اعلام كردند با توجه به اينكه علي اقرار صريح به قتل نداشته است و نظريه پزشكي قانوني هم در اين خصوص ابهاماتي دارد حكم صادره نقض مي شود و رسيدگي مجدد لازم است.
پرونده علي اين بار به شعبه 112 دادگاه عمومي كرج فرستاده شد و قاضي غلامي بررسي اين پرونده را بر عهده گرفت. اين در حالي بود كه ناظم مدرسه يي كه حادثه در آن رخ داده بود نيز نامه يي به قاضي دادگاه نوشت و اعلام كرد خودش ديده علي ضربه يي به مقتول وارد نكرد و فشار جمعيت باعث شد مزدك به سمت علي پرت شود.
روز گذشته بعد از گذشت هفت سال از اين حادثه علي يك بار ديگر پاي ميز محاكمه رفت. در ابتداي جلسه پدر مزدك به عنوان ولي دم اعلام كرد تقاضاي قصاص علي را دارد. وي در حالي كه از فعالان اجتماعي به خاطر حمايت از علي گله مند بود، گفت؛ علي فرزند من را كشته است و من هم تقاضاي قصاص علي را دارم. در اين مدت هيچ كس از من كه پسرم كشته شده بود دلجويي نكرد و همه به دفاع از علي پرداختند. هيچ كس نگفت مزدك كشته شده است و خانواده اش داغدار هستند.
در ادامه علي مهين ترابي به دفاع از خود پرداخت. وي كه اكنون 23ساله است دوباره از روز حادثه گفت. علي كه از اين حادثه ابراز تاسف مي كرد گفت؛ حين درگيري من چاقويي در دست داشتم. آن چاقو را دوستم به من داده بود. چاقو را به صورت مستقيم گرفته بودم. يكباره فشار جمعيت و ليز بودن زمين باعث شد مزدك روي من بيفتد و چاقو به بدن او فرو رود. من هيچ ضربه يي به او نزدم. آنچه اتفاق افتاد واقعاً يك حادثه بود. همه كساني كه اطراف من و مزدك بودند روي زمين افتادند. زماني كه من متوجه شدم مزدك دچار خونريزي شده است ديگران را خبر كردم تا او را به بيمارستان ببرند. من واقعاً قصد كشتن او را نداشتم.
علي يك بار ديگر از پدر مزدك عذرخواهي كرد و از او خواست از تقاضاي قصاص صرف نظر كند. سپس فهيمه حاج محمد علي و محمد مصطفايي دو وكيل علي دفاعيات خود را مطرح كردند و خواستار احضار شهود و ارجاع پرونده به كميسيون پزشكي قانوني شدند. بنا بر اين گزارش قرار است به زودي جلسه ديگري براي رسيدگي به اين پرونده تشكيل شود.
کمیته ی گزارشگران حقوق بشر: چهار سال حبس به جرم آموزش به کودکان محروم، گزارش تفضیلی از وضعیت سه زندانی بهایی شیراز
بازداشت در حین انجام خدمات انسان دوستانه
کمیته ی گزارشگران حقوق بشر - اردیبهشت ماه سال 85 تعدادی از جوانان حین انجام خدمات اجتماعی و انسان دوستانه در چارچوب یک برنامه سواد آموزی که توسط یونیسف حمایت میشد،به تدریس کودکان بی بضاعت و بعضا خیابانی مناطق محروم شیراز می پرداختند ، ایشان که حدود 54 نفرشان بهایی بودند، هنگامی که در محله های مختلف به خدمت مشغول بودند به طور همزمان بازداشت می شوند. افراد غیر بهایی شب اول آزاد می شوند اما 54 بهایی 6 روز را در بازداشت و در وضعیتی نامناسب می گذرانند و سه نفر از ایشان به نام های ساسان تقوی، رها ثابت و هاله روحی به مدت 1 ماه در بازداشت موقت نگه داشته می شوند. «تشکیل دادگاه»
مدتی بعد دادگاه آنها که از معیارهای یک دادگاه صالح به دور بود تشکیل می شود و 51 نفر آنها با وجود داشتن مجوز فعالیت از سوی شورای اسلامی شهر شیراز به اتهام های: عضویت در گروهک غیر قانونی و تبلیغ به نفع گروههای مخالف نظام اسلامی محاکمه می شوند. همچنین علیرغم دفاعیه ی این گروه مبنی بر عدم وجود سر گروه، آقای ساسان تقوی و خانم ها رها ثابت سروستانی و هاله روحی جهرمی به تشکیل و اداره دستجات و گروههای غیر قانونی نیز متهم می شوند.
حکم دادگاه برای این سه نفر به صورت چهار سال حبس تعزیری که از آبان سال 86 شروع شده و برای 51 نفر باقیمانده ، یک سال حبس تعلیقی مشروط به شرکت در کلاس هایی تحت عنوان "تبلیغات اسلامی" به مدت سه سال صادر گردید که از اسفند سال 86 شروع شده است. عدم شرکت در این کلاس ها برابر با اجرای حکم زندان یاد شده می باشد. شایان ذکر است این کلاس ها بنا به دستور دادستان استان تنها می بایست شامل مباحث اسلامی از جمله معاد، نبوت و توحید باشد و به هیچ وجه نباید به اعتقادات کسی توهین شود، در صورتی که متاسفانه این افراد هر جلسه با انواع توهین به اعتقادات رو به رو هستند.
«افشای سند بی گناهی»
سال گذشته و در حالی که سه تن از بازداشتیان ماه دهم بازداشت خود را می گذراندند سندی منتشر شد که حکم به آزادی این سه تن و بی گناهی گروه 54 نفره ایشان می داد. طبق سند یاد شده که گزارشی بر اساس تحقیقات "ولی رستمی" بازرس و مشاور حقوقی دفتر امام جمعه و نماینده ی ولی فقیه در شیراز بود ؛ توقف احکام صادره لازم الاجرا می نمود. در قسمتی از این نامه که نقل قول یکی از ساکنین و معتمدین محله ی مهدی آباد است، می خوانیم: " این افراد از آغاز فعالیت تا کنون با هدف خیر اندیشی و خدمت انساندوستانه به نوجوانان و جوانان هفته ای یک مرتبه کلاس داشتند و بیشتر کلاسها جنبه نقاشی و آموزش خط و بهداشتی و اخلاقی داشت و هیچگونه اظهار نظری در خصوص مسایل دینی و سیاسی نداشتند و هیچ وقت از بهائیت نه اسمی و نه عنوانی مطرح نکردند از نحوه آموزش و حضور در بین نوجوانان و جوانان این محله اظهار رضایت می کردند و معتقد بودند از زمان حضور این افراد در محله مهدی آباد روش آداب و معاشرت و اخلاق اجتماعی جوانان تغییر مثبت داشته بگونه ای که باعث دلگرمی خانواده ها و امیدواری نسبت به آینده فرزندان از نظر تربیتی گردیده بودند. "
با وجود اینکه حتی تبلیغ دیانت بهایی بنا بر ماده ی 19 اعلامیه ی جهانی حقوق بشر نمی تواند جرم محسوب شود این سند مشخص می کرد که فعالیت ایشان کاملا انسان دوستانه بوده و جنبه ی تبلیغی نداشته است.
«آخرین وضعیت»
هاله روحی ٢٩ ساله؛ رها ثابت ٣٣ ساله؛ و ساسان تقوا ٣٢ ساله پس از گذشت قریب به دو سال همچنان در زندان اطلاعات شیراز (معروف به پلاک 100 ) به سر می برند. از آنجا که مکان نگهداری این افراد زندان عمومی شهر نیست، آنها در طول این مدت از حقوق اولیه ی زندانیان نظیر معاشرت با افراد دیگر، هواخوری کافی، استفاده منظم از تلفن و مرخصی قانونی محروم بوده اند. در حالی که درخواست برائت سه زندانی بهایی در شیراز در اسفند ماه سال گذشته به دادگستری ارسال شده، هنوز هیچ گونه پاسخی در این خصوص به خانواده های این زندانیان داده نشده است.
گفتنی است ساسان تقوا که از ابتدای بازداشت به علت تصادف شدید از سلامت جسمانی مناسبی برخوردار نبوده ، در روز 11 مرداد تحت عمل جراحی روی پایشان قرار گرفته و پس از حدود یک ماه مرخصی استعلاجی که به صورت توقف حکم انجام گرفت ، به زندان بازگردانده شد. وی هم اکنون از درد شدید پا رنج می برد و تمام مدت زندان خود را به صورت انفرادی گذرانده است..
READ MORE...
مدتی بعد دادگاه آنها که از معیارهای یک دادگاه صالح به دور بود تشکیل می شود و 51 نفر آنها با وجود داشتن مجوز فعالیت از سوی شورای اسلامی شهر شیراز به اتهام های: عضویت در گروهک غیر قانونی و تبلیغ به نفع گروههای مخالف نظام اسلامی محاکمه می شوند. همچنین علیرغم دفاعیه ی این گروه مبنی بر عدم وجود سر گروه، آقای ساسان تقوی و خانم ها رها ثابت سروستانی و هاله روحی جهرمی به تشکیل و اداره دستجات و گروههای غیر قانونی نیز متهم می شوند.
حکم دادگاه برای این سه نفر به صورت چهار سال حبس تعزیری که از آبان سال 86 شروع شده و برای 51 نفر باقیمانده ، یک سال حبس تعلیقی مشروط به شرکت در کلاس هایی تحت عنوان "تبلیغات اسلامی" به مدت سه سال صادر گردید که از اسفند سال 86 شروع شده است. عدم شرکت در این کلاس ها برابر با اجرای حکم زندان یاد شده می باشد. شایان ذکر است این کلاس ها بنا به دستور دادستان استان تنها می بایست شامل مباحث اسلامی از جمله معاد، نبوت و توحید باشد و به هیچ وجه نباید به اعتقادات کسی توهین شود، در صورتی که متاسفانه این افراد هر جلسه با انواع توهین به اعتقادات رو به رو هستند.
«افشای سند بی گناهی»
سال گذشته و در حالی که سه تن از بازداشتیان ماه دهم بازداشت خود را می گذراندند سندی منتشر شد که حکم به آزادی این سه تن و بی گناهی گروه 54 نفره ایشان می داد. طبق سند یاد شده که گزارشی بر اساس تحقیقات "ولی رستمی" بازرس و مشاور حقوقی دفتر امام جمعه و نماینده ی ولی فقیه در شیراز بود ؛ توقف احکام صادره لازم الاجرا می نمود. در قسمتی از این نامه که نقل قول یکی از ساکنین و معتمدین محله ی مهدی آباد است، می خوانیم: " این افراد از آغاز فعالیت تا کنون با هدف خیر اندیشی و خدمت انساندوستانه به نوجوانان و جوانان هفته ای یک مرتبه کلاس داشتند و بیشتر کلاسها جنبه نقاشی و آموزش خط و بهداشتی و اخلاقی داشت و هیچگونه اظهار نظری در خصوص مسایل دینی و سیاسی نداشتند و هیچ وقت از بهائیت نه اسمی و نه عنوانی مطرح نکردند از نحوه آموزش و حضور در بین نوجوانان و جوانان این محله اظهار رضایت می کردند و معتقد بودند از زمان حضور این افراد در محله مهدی آباد روش آداب و معاشرت و اخلاق اجتماعی جوانان تغییر مثبت داشته بگونه ای که باعث دلگرمی خانواده ها و امیدواری نسبت به آینده فرزندان از نظر تربیتی گردیده بودند. "
با وجود اینکه حتی تبلیغ دیانت بهایی بنا بر ماده ی 19 اعلامیه ی جهانی حقوق بشر نمی تواند جرم محسوب شود این سند مشخص می کرد که فعالیت ایشان کاملا انسان دوستانه بوده و جنبه ی تبلیغی نداشته است.
«آخرین وضعیت»
هاله روحی ٢٩ ساله؛ رها ثابت ٣٣ ساله؛ و ساسان تقوا ٣٢ ساله پس از گذشت قریب به دو سال همچنان در زندان اطلاعات شیراز (معروف به پلاک 100 ) به سر می برند. از آنجا که مکان نگهداری این افراد زندان عمومی شهر نیست، آنها در طول این مدت از حقوق اولیه ی زندانیان نظیر معاشرت با افراد دیگر، هواخوری کافی، استفاده منظم از تلفن و مرخصی قانونی محروم بوده اند. در حالی که درخواست برائت سه زندانی بهایی در شیراز در اسفند ماه سال گذشته به دادگستری ارسال شده، هنوز هیچ گونه پاسخی در این خصوص به خانواده های این زندانیان داده نشده است.
گفتنی است ساسان تقوا که از ابتدای بازداشت به علت تصادف شدید از سلامت جسمانی مناسبی برخوردار نبوده ، در روز 11 مرداد تحت عمل جراحی روی پایشان قرار گرفته و پس از حدود یک ماه مرخصی استعلاجی که به صورت توقف حکم انجام گرفت ، به زندان بازگردانده شد. وی هم اکنون از درد شدید پا رنج می برد و تمام مدت زندان خود را به صورت انفرادی گذرانده است..
01 November 2009
دوران کودکی - از شمی صلواتی
وقتی که بچه بودم خبر مرگ را زیاد می شنیدم.بخصوص خبرمرگ زنانی که درحین زیمان اتفاق می افتاد. این خبرها آنقدر برایم سخت و دردناک بود که سایه به سایه با من میآمد و زمانی که مادرم درحال زایمان بود وحشت مرگ به شدت مرا فرا میگرفت.غم انگیز بود. .
. غم انگیز بود. خبرمرگ خیلی از انسانها، جوان و میانسال وگاها”پیر در روستا می پیچد و همه را متاثر میساخت. خبر مرگ بر بازی کودکانه من و همسالانم سایه می انداخت و دنیای کودکانه ما را با ترس روبرو می ساخت. در آن لحظه ها شادابی روحی را از ما می گرفت و ما را به دنیای غریبانه خود باز می گرداند. دنیای غریبانه ای که در آن رنج و غذاب روحی بود، دنیای که ما را در پناه دیوار گلی جا می داد و حسی را در ما بیدار می کرد که تنهای، تنهائیم.
طغیان احساس و عواطف انسانی برای تسکین شدت درد در جملاتی بیان میشد:
«به رحمت خدا رفت». «دنیای روشن فانی است»، «مرگ قطعی است همه باید بروند»، «شتری است که درخانۀ همه میخوابد». یک روز از پدرم پرسیدم فقط خدا آدم رامیکشد؟پدرم درجوابم گفت ” پس او دیگه خدا نیست یک جانی است. از او پرسیدم پس چرا مردم میگویند به رحمت خدارفت؟ پدرم سری تکان داد و گفت: “اینها چرندیات مردم عوام و خداپرستان ریاکاراست.”
در مورد وضعیت آن موقع نوشتن برایم آنقدرها هم ساده نیست، در حالیکه کمتر بهاری بود که خبر مرگ یا زخمی شدن عزیزی که بر اثر سیل و ویرانی راه ها به گوش نرسد. مرگ ناشی از مریضهای متفاوت و شناخته نشده در آن لحظه ها تاسف بارترین و غم انگیز ترین صحنه های روز بود همه اینها خاطرهای تلخیست که در جان و روح آدمی همچو شعله آتش نفوذ می کند و فقط شادابی خاکستر شده را به جای می گذارد که برای بقا، پای بر آن خواهم نهاد تا در باز پس گرفتن شادابی ها، گذشت به فراموشی سپرد شود چیزی که محال است، امکانپزیر نیست.
مرگ همچنان کابوسی بود که هرشب سراغم را میگرفت و از شدت ترس وحشتزده ازخواب میپریدم. این کابوسها را از بچگی هنگامیکه هنوز به مدرسه نرفته بودم داشتم. داستان ازاین قرار بود که برجنازۀ یک جوان که باچاقو تکه تکه شده بود حضور داشتم. گریه و فغان زنان و مردان سربه فلک میکشید.ازاَن روز به بعد شبها به کابوس مرگ درخواب وبیداری دچارشدم . داستان مرگ در جسم و روح من دمید بود و همچو شعلۀ آتش جان سوز تنم شد.تنها بودم. کودکی ناتوان در جستجوی علت مرگ .
آن روزها عقلم به جائی نمیرسید. نمیدانستم که در سرزمین ما صاحبان دانش به دار آویخته می شوند. یا به گلوله بسته میشوند تا حقایق همچنان درخفا بماند. مرگ مرا به جستجو میبرد و هچنان سوالهایم بی پاسخ میماند.گاهی اوقات درخیال کودکانه خود به عذاب تن میدادم.چرا که دنیای من کوچک بود.آنقدرکوچک به وسعت دستتان کودکانه ام که از یافتن جوابها عاجز و ناتوان.
در حالیکه ما در میان فقر و انواع مریضیها با مرگ دست و پنجه نرم می کردیم بزرگ مردان بر مسند قدرت در اوج عظمت میلیارها دلار هزینه خرج جشن 2500 ساله سطلنتی در ایران می کردند که به قیمت محرومیتهای مردمی ستم دیده که از حداقل زندگی در سطح ابتدائی محروم بودند تمام می شد. به همین دلیل یک گزارش کوتاه از یک سایت انترنتی به نام جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، كسب اعتبار كاذب را در اینجا جهت اطلاع خوانند نشر می کنم تا بتوانم تناقض طبقاتی صرفنظر از هزینه هنگفت ساواک و ارتش، را در تصویری هر چند ضعیف برای قضاوت به محضر دید بگذارم .
“در م.
READ MORE...
طغیان احساس و عواطف انسانی برای تسکین شدت درد در جملاتی بیان میشد:
«به رحمت خدا رفت». «دنیای روشن فانی است»، «مرگ قطعی است همه باید بروند»، «شتری است که درخانۀ همه میخوابد». یک روز از پدرم پرسیدم فقط خدا آدم رامیکشد؟پدرم درجوابم گفت ” پس او دیگه خدا نیست یک جانی است. از او پرسیدم پس چرا مردم میگویند به رحمت خدارفت؟ پدرم سری تکان داد و گفت: “اینها چرندیات مردم عوام و خداپرستان ریاکاراست.”
در مورد وضعیت آن موقع نوشتن برایم آنقدرها هم ساده نیست، در حالیکه کمتر بهاری بود که خبر مرگ یا زخمی شدن عزیزی که بر اثر سیل و ویرانی راه ها به گوش نرسد. مرگ ناشی از مریضهای متفاوت و شناخته نشده در آن لحظه ها تاسف بارترین و غم انگیز ترین صحنه های روز بود همه اینها خاطرهای تلخیست که در جان و روح آدمی همچو شعله آتش نفوذ می کند و فقط شادابی خاکستر شده را به جای می گذارد که برای بقا، پای بر آن خواهم نهاد تا در باز پس گرفتن شادابی ها، گذشت به فراموشی سپرد شود چیزی که محال است، امکانپزیر نیست.
مرگ همچنان کابوسی بود که هرشب سراغم را میگرفت و از شدت ترس وحشتزده ازخواب میپریدم. این کابوسها را از بچگی هنگامیکه هنوز به مدرسه نرفته بودم داشتم. داستان ازاین قرار بود که برجنازۀ یک جوان که باچاقو تکه تکه شده بود حضور داشتم. گریه و فغان زنان و مردان سربه فلک میکشید.ازاَن روز به بعد شبها به کابوس مرگ درخواب وبیداری دچارشدم . داستان مرگ در جسم و روح من دمید بود و همچو شعلۀ آتش جان سوز تنم شد.تنها بودم. کودکی ناتوان در جستجوی علت مرگ .
آن روزها عقلم به جائی نمیرسید. نمیدانستم که در سرزمین ما صاحبان دانش به دار آویخته می شوند. یا به گلوله بسته میشوند تا حقایق همچنان درخفا بماند. مرگ مرا به جستجو میبرد و هچنان سوالهایم بی پاسخ میماند.گاهی اوقات درخیال کودکانه خود به عذاب تن میدادم.چرا که دنیای من کوچک بود.آنقدرکوچک به وسعت دستتان کودکانه ام که از یافتن جوابها عاجز و ناتوان.
در حالیکه ما در میان فقر و انواع مریضیها با مرگ دست و پنجه نرم می کردیم بزرگ مردان بر مسند قدرت در اوج عظمت میلیارها دلار هزینه خرج جشن 2500 ساله سطلنتی در ایران می کردند که به قیمت محرومیتهای مردمی ستم دیده که از حداقل زندگی در سطح ابتدائی محروم بودند تمام می شد. به همین دلیل یک گزارش کوتاه از یک سایت انترنتی به نام جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، كسب اعتبار كاذب را در اینجا جهت اطلاع خوانند نشر می کنم تا بتوانم تناقض طبقاتی صرفنظر از هزینه هنگفت ساواک و ارتش، را در تصویری هر چند ضعیف برای قضاوت به محضر دید بگذارم .
“در م.
برگزاری دادگاه علی مهین ترابی و وضعیت بغرنج هنگامه شهیدی و آزادی امیر خالقی
امروز ساعت 9 صبح قرار بود تا دادگاه علی مهین ترابی نوجوانی که در سن 16 سالگی به اتهام قتل راهی زندان شده بود برگزار شود. ساعت ده دادگاه با حضور پدر مزدک خدادادیان شروع شد. در این جلسه مجددا علی منکر ارتکاب جرم قتل عمد شد و گفت که مزدک را به سمتش هل داده اند و وی با چاقو به بدن مزدک نزده است. در این جلسه صحبتهای زیادی شد خانم فهیمه حاج محمدعلی هم به عنوان یکی دیگر از وکلای علی حضور داشت. هر دوی ما لایحه دفاعیه خود را تقدیم دادگاه کردیم و من از دادگاه درخواست کردم که از شهود دعوت شود تا اظهارات آنها جهت کشف واقعیت استماع گردد. همینطور درخواست نمودم که گواهی پزشکی قانونی مجددا مورد بررسی پزشکان پزشکی قانونی قرار گیرد. به نظر می رسد دادگاه مجددا تشکیل و اظهارات شهود استماع گردد. در این پرونده واضح و روشن است که قتل عمدی توسط علی رخ نداده است. ولی باید دید نظر دادگاه چیست.
ا
میر خالقی هم که در سن 16 سالگی مرتکب قتل شده بود امروز از زندان رجایی شهر کرج آزاد شد. امیر خالقی دو بار به پای چوبه دار رفت ولی در نهایت با کمک خیرین و پرداخت وجهی به عنوان دیه اولیاءدم رضایت داده و امیر از مرگ نجات یافت.
پای
.
READ MORE...
ا
میر خالقی هم که در سن 16 سالگی مرتکب قتل شده بود امروز از زندان رجایی شهر کرج آزاد شد. امیر خالقی دو بار به پای چوبه دار رفت ولی در نهایت با کمک خیرین و پرداخت وجهی به عنوان دیه اولیاءدم رضایت داده و امیر از مرگ نجات یافت.
پای
.
Subscribe to:
Posts (Atom)





